تبليغاتX
افقی دیگر -

می دونی اگر کسی رو که فکر می کنی دوستش داری رو با ترس از دست دادن خودت

مواجه کنی،اون شخص بهت علاقه مند تر می شه.

عموم مردم از این قبیل احساسات برای تداوم رابطشون استفاده می کنن.

من همیشه از خودم پرسیدم که چرا باید کسی رو که دوست داری رو توی اضطراب

فکری بزاری به جای اینکه بهش آرامش بدی؟

و همیشه از خودم پرسیدم که چرا انقدر کم هستن آدمهایی که بتونن ارزش آرامشی

که بهشون می دی رو درک کنن؟

گاهی اوقات از خودم می پرسم ما چه فرقی با آدمهای دو سه هزا سال پیش یا خیلی

بیشتر از اون کردیم؟

شاید فقط طرز لباس پوشیدن و ظاهرمون عوض شده؟!

**************

چند نمونه از شعرهای عاشقانه ی مصر باستان رو براتون می نویسم.

این شب فرخنده ی من است که رنگ می بازد

با دلبرم به کنارم در بستر

تجسم کنید شادی مرا

هنگامی که زیر گوشم زمزمه می کند

هرگز تو را ترک نخواهم کرد

و می گوید:دست در دست هم گردش گنان

از تمام جاده های زیبا خواهیم گذشت

(حتی گفته است به دیگران

در میان همسرانش من نخستینم                   (چند همسری)

دیگر هیچ اندوهی به قلبم راه نخواهد یافت)

 

**************

 

بر درگاه به انتظارش ایستادم

گوش به زنگ قدمهایش

با قلبی که یک لحظه از گفتگوی او باز نمی ماند

و ناگهان خبر می رسد

(حالم خوش نیست

چرا خود نمی آید                                                (شکست و خیانت)

تا صادقانه برگزیدن معشوقی دیگر را اعتراف کند              

یک قلب رنجیده ی دیگر)

 

**************

(اگر او بیاید

و من دیگر باره ببینمش                             (نذر)

برای پروردگار ضیافتی باشکوه

ترتیب خواهم داد)

 

**************

هنگامی که همنشین با او

دستهایم نوازشش می کنند

نسیم وزیدن می گیرد

چون در دل می گویم

بگذار مست شویم از این شراب

(زیرا که قدرت های الهی

مرا برای تو مقدر کرده اند)                (قسمت)

 

**************

(تحقیر هایش را دیگر بر نمی تابم

ساعت ها پشت در مرا به انتظار نگاه داشته

وقتی هم که بیرون می آید

دریغ از یک عصر بخیر ساده                                (تحقیر و آزار)

پتیاره ی ترشیده                                               

خدایا،رای او را ببین چگونه دگرگون شده است

حتی حاضر نیست شبی را با من بگذراند

حتی حاضر نیست همکلام شود با من)

 

**************

جالبه،نه؟!

از گذشته تا حالا هیچوقت سعی نکردیم روشی دیگه رو انتخاب کنیم،همون کارهایی رو

می کنیم که هزاران سال پیش آدمها انجام می دادن،بشر مترقی درست همونه که بوده،

اندیشه ی ما نو نشده.

 

**************

چند وقت پیش پسری به من پیشنهاد دوستی داد،فردای اون روز قرار گذاشتیم که همدیگه رو

ببینیم و با هم صحبت کنیم.

وقتی به دیدنم اومد،بلافاصله بعد از اینکه سوار ماشینش شدم شروع کرد به سوال پرسیدن

همینطور که داشت حرف می زد توی حرفاش گفت داداشم امیرعلی،همونی که دیروز باهام بود.

منم گفتم:ااااااااااااااا داداشت بود؟!من فکر کردم دوستته،بعد آرمین گفت:البته داداشم کههههه...

پسر اون یکی زن بابامه.

وای انگار یکی با پتک کوبید تو سرم،چقدر لحنش عادی بود،

بعد من پرسیدم مگه بابات دو تا زن داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آرمین هم گفت:آره،مامان من اولیه،مامان امیرعلی دومی.

منم مثل اسکلا شروع کردم سوال پرسیدن که مامانت ناراحت نشد وقتی بابات زن گرفت؟

آرمین گفت:چرا خوب،اولش خیلی،الان با کسی دوست می شی بعد میری با کسی دیگه

طرف کلی ناراحت می شه،این که شوهرش بوده.

بعد من پرسیدم بعد بابات چه کار کرد؟گفت:هیچی،چه کار کنه؟بی اعتنایی.

من بهش گفتم اصلا باورم نمی شه که انقدر عادی راجع بهش حرف می زنی.

بهم گفت:خیلی طبیعیه،الان همه همینطورن،فقط یه عده ای رو می کنن،یه عده ای رو نمی کنن.

گفتم:تو چی فکر می کنی؟گفت فعلا همینه که هست.

می خواستم بهش بگم همیشه همینطور بوده،اما دیدم بحث کردن فایده نداره،اصلا توی مود

فکری من نیست.

تا حالا با خیلی ها برخوردم که این فرمی بودن و همون بار اول که دیدمشون مطمئن بودم دیگه

هیچوقت نمی خوام ببینمشون.

با وجود زندگی های خیلی مرفه و مدرن،فکرشون بوی نا و موندگی می داد.

می تونم بگم آرمین از لحاظ قدرت مالی با توجه به سنش واقعا عالی و تک بود.

البته نمی خوام بگم کسایی که وضعشون خوبه آدمای بدین،چون من اصولا طرفدار رفاه عمومی

هستم.منظورم اینه حتی کسانی که ظاهر زندگیشون مدرن و جدیده،درونشون قدیمی و تکراریه.

چقدر خوب بود که آدمها توی روابط فیمابین هم مدرن و نو می شدن.

************

راستی قسمت هایی رو که با رنگ بنفش جلوی شعرها نوشتم برداشت خودمه،جزء شعر نیست.

+ نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 و ساعت 22:16 |