تبليغاتX
افقی دیگر
من تو را مشغول می کردم دلا

یاد آن افسانه کردی عاقبت...

+ نوشته شده توسط مانا در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 20:7 |
دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست...

نمی دونم چرا هیچی برام لذت بخش تر از این نیست که...؟

+ نوشته شده توسط مانا در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 12:7 |

شیدا محمدی

 

 "دیگر دیر است"  

دیگر دیر است

برای باز کردن دکمه هایت

و خنده انگشتان آبی ام بر سینه تو

و چرخیدن قفل

در حنجره من

و هلا هلا هلا

در آمدن میان لیمو و سیب ها

و سایه ات که

اریب می رود از سایه من.

  

چرا دیگر بوسه ات بر پیراهن بنفشم لک نمی اندازد؟

و نارنجی های تنت ازمکیدن پستانهایم

باد نمی کند ؟

دیگر صدایت

قورباغه ها را در ران هایم  غو غو غو غوک نمی...

 

 حالا هر وقت

صدایت کبود شود

سیگارت را در چشمان من خاموش می کنی

و نیم دایره ساعت

در خاکستر موهایم

 به خواب می رود.

 

 " بهار پالم"

 

اتاق شماره ۱۳۸
صبحانه در من حاضر است.

شلوار واژگون     روی سوتین سفید

با تنی عرق کرده و زخمی

می گویی دوستت دارم.

سر می خورم از روی سینه ات

شیر گرم و سفید،   حل می شود در ماه

بوسه ات را می چسبانی به شیشه

باد دستمالش را تکان می دهد ،   من موهایم را ...

پا می گذاری در رکاب

و سوت قطار
....

هو هو چی  چی... هو هو چی چی ...

...

 

این ریل های شکسته به هیچ شهری نمی رسند 
بر می گردی از مرگ من

که تپه ها را زرد کرده

اتوبوس در ماه منتظر می ماند

در ایستگاه بعدی   بوسه ات خیس خداحافظی 

وفا وفا وفا یم آرزوست

....

هو هو چی  چی... هو هو چی چی ...

...

این ریل ها به هیچ شهری نمی رسند

باد کلاهش را از سر تو بر می دارد

چمدانها در ایستگاه بعدی  جا می مانند

+ نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 19:3 |