دکتر فرهنگ هولاکوئی یه جمله ی خیلی واقعی و قشنگ می گه:
همه ی ما دکترای خود فریبی داریم.
روی پیشونی همه ی ما نوشته
مرا فریب بدهید،
چون من از درون خود را فریب می دهم...
دکتر فرهنگ هولاکوئی یه جمله ی خیلی واقعی و قشنگ می گه:
همه ی ما دکترای خود فریبی داریم.
روی پیشونی همه ی ما نوشته
مرا فریب بدهید،
چون من از درون خود را فریب می دهم...
![]()
![]()
*ایش ایش ایش
این نی نی بوس بوسی رو نگا کن با اون دستای کوچولوش
که چهار روز دیگه تازه می خواد به دنیا بیاد
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
تولدش مبارک باشه داداشی من*
![]()
![]()

زندگی،عشق،نُت،قلم،کاغذ،شعر،فکر،کتاب،خانواده،دوستانش و این زندگی پر بارو
مسخره و این تکرار و روزمره گی و این زندگی که بوی نا می دهد.
او چه می خواست؟
آرامش چیزی بود که همیشه به دنبالش بود.همیشه لبخند می زد و آرامش را به دیگران هدیه می داد،اما مگر خودش می توانست آرام باشد.
جمله ای از ذهنش گذشت،برای خودت زندگی کن!
لبخندی زد،اما ناگهان لبخند بر لبانش خشکید،مگر در کشور جهان سوم
که ترس از همه چیز به جانش ریخته بود هم می توانست برای خودش زندگی
کند؟وحشت از زیبایی،نداشتن امنیت،نگاه همیشگی دیگران به او،ترس از گفتن،
ترس از طرد شدن،قوانین.حتی جنسیتش هم عاملی باز دارنده بود.
او در بهترین شرایط هم شهروندی درجه دو محسوب می شد.
اما مگر به غیر از خودش کسی می دانست به چه می اندیشد؟
و این را هم می دانست که انتظار به جایی نیست که از دیگران انتظار داشته
باشد درکش کنند.
نگاهش به کتابی که یکی از دوستانش به او هدیه داده بود افتاد.
"اعلامیه ی جهانی حقوق بشر"
لبخند تلخی بر لبانش نشست.کدامیک از این حقوق را به طور قانونی داشت؟
قطره اشکی بر روی گونه اش غلتید.
دغدغه های او دغدغه های چند زن و مرد کشورش بود؟
نمی دانست؟غم سنگینی بر روی سینه اش بود،دستان کوچکش سرد و ناتوان شده بود و چقدر تنهایی را حس می کرد...
امروز این جمله رو خوندم:
شب در کارنامه ی سیاه زندگیش
چه کرده است که افتخار گرفتن این همه ستاره را دارد.
قشنگه و جای تامل داره.
شب ممکنه کار خاصی نکرده باشه ولی تنها با وجودش
باعث شده انسان هایی در سکوت و آرامش بیاندیشند.
و شاید تشویق دیگران به اندیشیدن او را اینچنین مفتخر کرده.
پنجه درافکنده ایم با دست هایمان،
به جای رها شدن.
سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را،
به جای همراهی کردنشان.
عشق ما نیازمند رها شدن است،
نه تصاحب.
در راه خویش ایثار باید،
نه انجام وظیفه.
دیشب یه شاخه گل واسه بابام خریدم.
بعدش خودم تزئینش کردم،چون اولین بارم بود و کلی به خودم ذوق کردم
ازش عکس گرفتم![]()


ای خدااااااااااااااااااااا
بابا به خدا من متولد 66 هستم.![]()
اگه می بینید مطالبی که می نویسم یکم پرمغزه به خاطر اینه
که به روابط دیگران،به تجربیات خودم،به نگاه جامعه،به مطالبی که
می خونم،فکر می کنم و خودم تجزیه وتحلیل می کنم.و بدون تعصب
هم این کارو می کنم.چون اعتقادات خاص و مطلقی ندارم.
به همین خاطر معمولا ذهنیت دیگران رو می دونم
و بیشتر مواقع خودمو گول نمی زنم و از محافظه کاری هم خوشم نمی یاد.
تا حالا هم با اینکه روابط اجتماعی تقریبا گسترده ای دارم،
ضربه ی خاصی نخوردم.به نظر من لذت های زیبای
دنیا زیادن و بر خلاف خیلی ها که فکر می کنن ما اگر یک لذت رو
انتخاب می کنیم،باید خط قرمز روی لذت های دیگه بکشیم.
من معتقدم آدما توانایی متنوع بودن و در عین حال خوب بودن رو
دارن.در صورتی که واقعا باور داشته باشن کاری که می کنن درسته.
نه در ظاهر بلکه در باطن.به همین خاطر هم هست که خیلی ها
ممکنه روابط بازی داشته باشن ولی از درون به تضاد برسن.
چون آدم ها متاثر از جامعه،باورهای اجتماعی،باورهای مذهبی،
خرافات،باورهای تاریخی و...هستن.
من سعی می کنم واقعیت رو ببینم و بگم،چیزهایی که ناعادلانه بهم حکم
می شه رو نمی پذیرم،هر چقدر هم ظاهر خوش و دلچسبی داشته
باشه.من دوست دارم "من" باشم نه وسیله ای برای اعمال قدرت دیگران
و لذت بردنشون.بیشتر آدمها یا جذب قدرت می شن به خاطر ضعف هاشون.
یا اعمال قدرت می کنن به خاطر اینکه فکر می کنن احترام،عشق و...
رو فقط با زور و قدرت می تونن داشته باشن.(هر نوع قدرتی).
تلاش می کنم شرایط رو حداقل برای زندگی خودم تغییر بدم.
در این مسیر حرکت می کنم،یا می شه یا نمی شه.
همیشه رفتن رسیدن نیست،ولی برای رسیدن باید رفت.
بعضی زنها،زنان روزند و بعضی زنها،زنان شب،
اما کلوپاترا هم زن روز بود و هم زن شب...
امشب داشتم با یکی از دوستانم که دستی در هنر و موسیقی هم
داره حرف می زدیم،راجع به خیلی از مسائل با هم حرف زدیم.
یکی از جملاتی که این خانوم به کار برد راجع به زنان خیابانی یا زنانی
که به وسیله ی واسطه کار می کنن بود،که به اسم هرزه ازشون یاد
کرد،که من اصولا به مزاجم خوش نمی یاد کسی راجع به زنها از واژه ی
هرزه استفاده کنه.
به دلایل خیلی زیادی که اینجا فقط یکیشو می گم:به ازای هر یک زن
که هرزه نام می گیره،می تونیم صدها مردی رو که با اون زن می خوابن
رو هرزه بنامیم.خوب حالا بعضی ها ممکنه بگن مردها برای ارضای
جنسیشون این کارو می کنن و بیشتر از چند دقیقه نیست و احساس
خاصی هم به اون زن ندارن،پس مسئله ی خاصی نیست.
ولی من همیشه در جواب این افراد گفتم و می گم:یک زن خیابونی
از روی هوس یا اینکه هر لحظه عاشق یک مرد می شه با یک مرد
نمی خوابه و حتی برای ارضای جنسیش هم از آغوش یک مرد به آغوش
مرد دیگه ای نمی ره.غم بیشتر این زنها غم نانه و صد در صد این دلیل
از دلیل یک مرد قانع کننده تره.چون غم نان جزء نیازهای اولیه است
ولی ارضای جنسی ثانویه.
در نتیجه ما هیچ خرده ای نداریم که به این افراد بگیریم،چون نه به
جای اونها هستیم و نه اونقدر بزرگ و با جربزه هستیم که بتونیم دست
یکی از اونها رو بگیریم.
پس بهتره از واژه های بهتری در محاوراتمون استفاده کنیم و با آگاهی
هم این کارو بکنیم،چون مهم واژه نیست،مهم ذهنیتی هست که در پشت
واژه هاست.

بلور رویا
ما تکیه داده نرم ببازوی یکدگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود
سرهایمان چو شاخه ی سنگین ز بار و برگ
خامش،بر آستانه ی محراب عشق بود
من همچو موج ابر سپیدی کنار تو
بر گیسویم نشسته گل مریم سپید
هر لحظه می چکید ز مژگان نازکم
بر برگ دستهای تو،آن شبنم سپید
گوئی فرشتگان خدا،در کنار ما
با دستهای کوچکشان چنگ می زدند
در عطر عود و ناله ی اسپند و ابر دود
محراب را ز پاکی خود رنگ می زدند
پیشانی بلند تو در نور شمع ها
آرام و رام بود چو دریای روشنی
با ساقهای نقره نشانش نشسته بود
در زیر پلکهای تو،رویای روشنی
من تشنه ی صدای تو بودم که می سرود
در گوشم آن کلام خوش دلنواز را
چون کودکان که رفته ز خود گوش می کنند
افسانه های کهنه ی لبریز راز را
آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت
بال بلور قوس قزح های رنگ رنگ
در سینه قلب روشن محراب می تپید
من شعله ور در آتش آن لحظه ی درنگ
گفتم خموش((آری))و همچون نسیم صبح
لرزان و بیقرار وزیدم بسوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم
در سینه هیچ نیست بجز آرزوی تو
بازم فروغ،دوسش دارم،همیشه داشتم،هیچوقت دوره ای دوسش نداشتم.
نمی دونم چرا؟ولی با هیچ شاعری به اندازه ای که با فروغ می تونم ارتباط
برقرار کنم،نمی تونم احساس صمیمیت کنم.
دیشب بعد از سه،چهار سال دوباره فیلم 10
عباس کیارستمی رو دیدم.خیلی قشنگه
به اونایی که ندیدنش پیشنهاد می دم نگاش کنن.

من می دونم که یک فرد هر چقدر هم که عاشق باشه هیچ
حقی نسبت به طرف مقابل نداره.
من می دونم هیچ قانونی متضمن بقای یک احساس نیست.
من می دونم آدما آزادن هر وقت که خواستن با دیگری باشن.
من می دونم یک فرد آزاده تا هر وقت که دلش خواست به
به هر شخصی عشق بورزه،تا زمانی که به حقوق اون شخص
تجاوز نکرده.
من می دونم آدما آزادن یه حرفو بزنن ولی بهش عمل نکنن.
من می دونم تمام این چیزها دلیل بر بد بودن یا خوب بودن یک
فرد نیست.
من می دونم توی این دنیا همه چیز به سرعت تغییر می کنه،
حتی احساس تمایلی که فکر می کنیم عشقه و ممکنه باشه
یا نباشه.
من می دونم خیلی از رفتارها از عوامل محیطی تاثیر پذیرن.
من می دونم که ممکنه کسی رفتاری داشته باشه ولی خودشم
اون رفتار آزارش بده.
و من می دونم که تمام چیزهایی که گفتم و هر چیز دیگه ای
نسبی (nesbi)است.
هر کسی هستی یه دفعه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن،رها شو از حیله ی خواب
نقش یه دریچه رو،رو میله ی قفس بکش
برای یک بار که شده،جای خودت نفس بکش
کاشکی می شد تو زندگی ما خودمون باشیمو بس
تنها برای یک نگاه،حتی برای یک نفس
تا کی به جای خود ما نقاب ما حرف بزنه؟
تا کی سکوت و رج زدن نقش نمایش منه؟
و تمام این ای کاش ها آرزو هستن و تمام این آرزوها ممکنه تا
چند وقت دیگه جای خودش رو با ای کاش های دیگه ای عوض
کنه.
و بعضی وقتها ما انقدر درگیر روزمره گی می شیم که دیگه وقتی
برای فکر کردن به ای کاش ها نداریم.
نمی دونم اصلا برای کسی مهمه من به چه چیزهایی فکر می کنم که
می نویسمشون؟؟؟؟؟؟؟؟
اون چیزی که الان تو ذهنمه خنده داره ولی ای کاش...
عاشقانه های مصر باستان
اشعاری که بر روی پاپیروس ها، ظروف و دیوار نگاره های مصر باقی مانده اند زندگی مردم روزگار کهن سرزمین نیل را به ما نشان می دهند. جالب اینجاست که در این اشعار برخلاف آنچه در فرهنگ های دیگر دیده می شود، صرفا مردها به ابراز علاقه نمی پردازند و همسران با هم گفت و گو می کنند. شاعرانگی و تازگی این سروده ها باعث شده تا هنرمندان معروف و نوگرایی قبل از راپاوند از آنها در شعرهای خود استفاده کنند.
مرد جوان: اگر باد بیاید
بر افرا خواهد وزید
اگر تو بیایی
به سوی من خواهی آمد
زن جوان: عشق تو در تن و جانم رخنه کرده
چون نمک که در آب می آمیزد،
چون مهر گیاه که به رزین آغشته می شود
شب بی کلاه
دیشب چه طولانی گذشت.آه های طولانی،مثل مهره های تسبیح از سر ثانیه
می ریختند پایین.دیشب اشکهایم بند نمی آمد.
میان خواب و بیداری،در تکان خورد.اول فکر کردم خواب می بینم،بعد دیدم یکی
انگار با سماجت قفل در را می چرخاند.پنجره اتاق باز بود رو به راه پله.
ناخوداگاه اول اسم تو را صدا زدم.بعد دیدم پشت در سکوت شد.پاهایم یخ زده
بود،از شدت ترس.اما زود رفتم پشت کرکره.هیچ کس نبود.در هال هم کسی
نبود.لای پنجره باز بود.باد میان پنجره جیغ می زد.پنجره را بستم.
آمدم توی تخت.پاهایم کرخت شده بود از شدت ترس.
فکر کردم اگر نیمه شب باز این صدا بیاید...تنهایی ام ابعاد خلوتی گرفت.
هیچ کس نبود.صدایی هم نبود.زیر لحاف قایم شدم،مثل بچگی که می ترسیدم
و مامان اتاق بغلی خواب بود.
رفتم زیر لحاف.به صدای نفس هایم گوش دادم.به صدای تهویه هوا.به این عبور
و مرور تنهایی.خانه پر بود از یادگاری.شاید هم تکه هایی از یاد.می گفتی مثل
خانقاه،خنک و تمیز و صمیمی.
پاهایم را نرم دراز کردم.نفس کشیدم.نفس هایم را شمردم تا صبح.تا وقتی که
سپیده زد و من اینجا نشستم به تماشای روز.

این داداش منه،عشق منه،روح منه،جسم منه،
قلب منه،نفس منه،اصلا همه چیز منه،
دوسش دارم قد تموم دنیاااااااااااااااااااااا![]()
الهی که مانا قربون اون قیافه ی خستت بره![]()

آن چیست که می خواهم ولی نمی دانم...؟!