غصه نخور،تو تنها نیستی...

به یاد آور که زندگی من باد است
و چشمانم دیگر نیکوِِئی را نخواهد دید
چشم کسی که مرا می بیند دیگر به من نخواهد نگریست
و چشمانت برای من نگاه خواهد کرد و من نخواهم بود.
عهد عتیق.کتاب ایوب.باب هشتم
از گفتار خانه سیاه است
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
پنجره ای رو به لحظات ((آگاهی))،((نگاه))و((سکوت))که جواهر سه گانه ی
معرفت شاعری اند و داشتن آنها برای پرواز و حرکت ذهنی
هر شاعر راستین و متحرک عین کفایت و بسندگی است.
شاعری بالنده که به نیروی آن جواهر سه گانه آنقدر می بالد
که می تواند به زبان شعر،((دیوار))را برای شاخه ها و برگهای جوانش
معنی کند:
یک پنجره برای من کافی است
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش معنی کند.

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق پناهی گردد،
پروازی نه،
گریز گاهی گردد.
زنده یاد شاملو
واقعا احساسی رو که من هیچ وقت نتونستم بیانش کنم،
و اگر در قالب جمله بیانش کردم،دیگران متوجه نشدن منظورم چیه
یا این که من واژه ها رو درست کنار هم نچیدم،
توی این شعر به وضوح فریاد کشیده شده.
و چقدر جوشیدم و جیغ کشیدم وقتی دیدم یک شخص دیگه
احساس و اندیشه ی من رو خیلی زیبا و آهنگین
به رشته ی تحریر درآورده.
ذهنت را،بیانت را و دستانت را بوسه باران می کنم مرد بزرگ.

انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود
توان دوست داشتن
و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندهگین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل
توان گریستن از سویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن
در ارتفاع شکوهناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان
انسان
دشواری وظیفه است.
قسمتی از شعر در آستانه
زنده یاد شاملو
واقعا زیباست،نه؟

دستم بوی گل می داد،
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند،
اما هیچ کس فکر نکرد که شاید،
من یک گل کاشته باشم...
ارنستو چگوارا

هیچ کس آنگونه که می خواهم،
به من نمی نگرد.

بس کن بخواب،پنجره ای وا نمی شود
اهل دلی به فکر دل ما نمی شود
قدری بخند،گریه برای تو خوب نیست
با اشک،درد عشق مداوا نمی شود
بس کن،چقدر خیره به امواج می شوی
دریا که مثل چشم تو زیبا نمی شود
چشمان من خلاصه ای از اشک های توست
چشمم بدون اشک تو معنا نمی شود
بس کن بخواب،عمر که دست من و تو نیست
این لحظه ها دوباره شکوفا نمی شود
بس کن بخند،گریه برای تو خوب نیست
مانند خنده های تو پیدا نمی شود.
شعر:ناصر حامدی
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم،عریانم،عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق،عشق،عشق.

جهان همه تاریکی بود.
هیچکس خوشحال نبود.
همه منتظر بودند.
منتظر یک رویداد بزرگ،
ستاره ای درخشید.
همه جا غرق نور شد،
و جهان متحول گشت.
همه خوشحال بودند،از ظهور این ستاره.
ستاره ی مانا.
در چنین ماهی بزرگ زن عالم بشریت متولد شد.
دی دی دی دیم،تولدم مبارک.![]()
![]()
![]()
![]()
نکته:فکر نکنید از خودم خوشم اومده یا دارم اقراق میکنم،
خوب اینا همش واقعیت داره،می تونید بپرسید.![]()
البته تولدم 24 خرداده،ولی خوب زودتر گفتم،
که از همین الان خوشحالی کنید.
یه عکسم از بچگیم می ذارم،که بیشتر خوشحالتون کنم.

آخه چشمات به چی می خندن جوجه![]()