تبليغاتX
افقی دیگر

حس پرواز،شادی،لبخند،زیبایی،بی وزنی،زندگی

بخشش،آبی بودن،بیکران بودن،رویا،مهربانی

جوشش،درخشیدن،طبیعت،عریانی

بوسیدن این همه واژه

و عشق...

 

+ نوشته شده توسط مانا در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:38 |

یک تعریف از عشق

عاطفه ی شدید متقابل.در این نوع رابطه علاقه ی یک طرفه

معنایی ندارد،زیرا یکی را در موقعیت برتر قرار می دهد و باعث

سوء استفاده از یک انسان خواهد شد.

عشق بنا به موقعیت خاص دو نفر در یک لحظه که بیشترین

هماهنگی را دارند پدید می آید،ولی به علت سرعت بسیار

تغییر انسان های مدرن و به دلیل وجود منابع مختلف اطلاعاتی

و ارتباطات زیاد انسانی،انسان ها در دوست داشتن همدیگر

هم می توانند سریع عوض شوند.

بنابراین عشق برای به وجود آمدن دلیل زیادی نمی خواهد

ولی برای باقی ماندن دلیل های زیادی احتیاج دارد.

 

در مورد خط اول از پاراگراف آخر باید بگم به نظر من عشق برای

به وجود آمدن هم به دلایل زیادی احتیاج دارد و اگر با دلایل کافی

به وجود نیاد فقط یک نیروی جاذبه است که نتونستیم خودمون

رو در مقابلش کنترل کنیم و ممکنه این احساسمون رو عشق بدونیم.

و در اکثر مواقع وقتی که رابطه ای رو با چنین مشخصه ای شروع

می کنیم در نهایت به پاراگراف دوم می رسیم که به نظر من تعریفی

از سرمستی کاذبه نه عشق.

+ نوشته شده توسط مانا در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:0 |
بخواب ای کودکم...بخواب...

 

 

+ نوشته شده توسط مانا در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:4 |

پول:

کثیف ترین واژه ای که در قاموس انسان وجود دارد.

چیزی که هیچ اندیشمند شرافتمندی از آن دفاع نکرده،

ولی تمام مناسبات جامعه را در دل خود گرفته است.

این به این معنی نیست که پول بد است،و انسان نباید

آن را به دست بیاورد.

زیرا در جهان مدرن،برای استفاده از مواهب و منابع آن

به این موجود پست نیاز داریم.

ولی پول چیزی است که امروزه روی منابع طبیعی و

روابط انسانی چنگ انداخته و مشغول نابود کردن آنهاست،

و باعث شده انسان از اندیشه ورزی دور بماند.

نکته ی مهم:اول اینکه برداشت کاملا آزاده و من قصد هیچگونه تبلیغ.

تلقین.تحمیل و تعریف خاصی از یک واژه ندارم و اگر مطلبی می نویسم

نتیجه ی مشاهدات.مطالعات و در نهایت چیزیست که به واقع به آن

معتقدم.

دوم:شاید خواندن جمله ی اول این مطلب باعث بشه که کسی برداشتی

زود هنگام در مورد نوع نگرش من به این موضوع داشته باشه.

لازم به ذکره که من اصلا با رفاه اقتصادی مخالفتی ندارم و تلاش برای

بهبود وضعیت اقتصادی رو هم نفی نمی کنم.

انگیزه ی اصلی من از نوشتن این مطلب اینه که معتقدم پول نباید هدف

قرار بگیره تا جایی که ما عشقمون رو.ایمانمون رو.انسانیت مون رو.

و در نهایت همه چیزمون رو به خاطر پول از دست بدیم.

ولی چیزی که الان خیلی به چشم می خوره اینه که خیلی از ما

پول رو می پرستیم و به همین دلیل حاضر به اندیشیدن به مسائل

دیگر نیستیم.

دهان دختر زیبا تهی ز دندان است

که هر شکسته دندان بهای یک نان است

هیچ کس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است

که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست

+ نوشته شده توسط مانا در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:58 |

ای کاش هیچوقت بزرگ نمی شدم،

تا می تونستم

حرف دلمو فریاد بکشم،

ولی من بزرگ شدم

وارد بازی آدم بزگا شدم

و خیلی وقت ها ترجیح میدم سکوت کنم

ولی ای خدای من

چطور می تونم روی احساسات هفت سالگیم

خط قرمز بکشم،

ای کاش می تونستم راهی پیدا کنم،

ای کاش همه آبی و وسیع بودن،

ای کاش مرزبندی وجود نداشت،

ای کاش می تونستیم نور به همدیگه هدیه بدیم

ای کاش کسی صدای منو می شنید

ای کاش نگاه ها خالی از انتظار باقی می موند

ای کاش...

نمی دونم

شاید روزی یک بالغ هفت ساله پیدا بشه

که بفهمه من چی می گم...

 هه

خندم می گیره

...چه خالی بی پایانی رو تمنا می کنم

+ نوشته شده توسط مانا در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:0 |
+ نوشته شده توسط مانا در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:46 |

در مورد اتفاقات اخیر که توی کشورم داره می افته شعری رو که

خانم شیرین رضویان با قلم شیواشون فریاد کشیدن رو می نویسم.

 

از بس ستاره کشدید روی زمان سیاه است

هم این زمین سیاه است،هم آسمان سیاه است

رو بسته زان نشستید در پیشگاه تاریخ

کز این همه جنایت،رخسارتان سیاه است

دست قلم شکستید،پای سخن ببستید

ای روشنی ستیزان،افکارتان سیاه است

هر تار موی یک زن،بندد مسیر تقوا؟

این خود گواه آن بس،پندارتان سیاه است

هر حیله ای که دارید،در آستین تزویر

هر جادویی که بستید در کارتان سیاه است

هر خطبه ای که خواندید،هر جمعه بر سر کوی

خلقی گریست زیرا،گفتارتان سیاه است

میخانه ها ببستید،بتخانه ها گشودید

با خون وضو گرفتید،کردارتان سیاه است

شد پرده ی سیاهی،معیار پاکی زن

ای صبحدم گریزان،معیارتان سیاه است

زین شرم،روی ما نیز در هر مکان سیاه است

از بس ستاره کشدید روی زمان سیاه است.

 

+ نوشته شده توسط مانا در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:11 |
 

بیش از اینها،آه،آری

بیش از اینها می توان خاموش ماند

می توان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان،ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ بر قالی

در خطی موهوم بر دیوار

می توان با پنجه های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند می بارد

کودکی با بادبادک های رنگینش

ایستاده زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پر هیاهو ترک می گوید

می توان بر جای باقی ماند

در کنار پرده،اما کور،اما کر

می توان فریاد زد

با صدایی سخت کاذب،سخت بیگانه

دوست می دارم

می توان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

می توان تنها به حل جدولی پرداخت

می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده،آری پنج یا شش حرف

می توان یک عمر زانو زد

با سری افکنده،در پای ضریحی سرد

می توان در گور مجهولی خدا را دید

می توان با سکه ای ناچیز ایمان یافت

می توان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه خوانی پیر

می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

می توان چشم تو را در پیله ی قهرش

دکمه ی بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

می توان چون آب در گودال خود خشکید

می توان زیبائی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

می توان در قاب خالی مانده ی یک روز

نقش یک محکوم،یا مغلوب،یا مصلوب را آویخت

می توان با صورتک ها رخنه ی دیوار را پوشاند

می توان با نقش هایی پوچ تر آمیخت

می توان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

می توان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سالها در لابه لای تور و پولک خفت

می توان با هر فشار هرزه ی دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت

آه،من بسیار خوشبختم

            شعر:فروغ فرخزاد

+ نوشته شده توسط مانا در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:36 |

چه می تواند باشد مرداب

چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد

افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند.

نامرد، در سیاهی

فقدان مردیش را پنهان کرده است

و سوسک...

آه، وقتی که سوسک سخن می گوید،

چرا توقف کنم؟

همکاری حروف سربی بیهوده است.

همکاری حروف سربی،

اندیشه حقیر را نجات نخواهد داد

من از سلاله درختانم

تنفس هوای مانده ملولم می کند

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که

پرواز را به خاطر بسپارم.

 دانلود فایل صوتی

 شعر: فروغ فرخزاد

صدا:بابا

موسیقی: پرایزنر

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:33 |

امروز لای یکی از دفترهای شعرم نامه ای رو که در تاریخ 27/9/1384

برادرم برام نوشته بود رو دیدم،یک بار دیگه هم خوندمش

و باز هم لبریز از عشق شدم.

بعد پیش خودم فکر کردم شاید کسایی دیگه هم باشن که از مشاوره

لذت ببرن بنابراین بهتر دیدم برای علاقه مندان بنویسمش.

 

خواهر عزیز و کوچکم مانا،این نوشته اولین نامه ایست که من برای تو

می نویسم.همیشه در این اندیشه بوده ام که تفکراتم را بتوانم در

قالبی با تو در میان بگذارم.اکثر اوقات این گفتگوها را رو در رو با هم

داشته ایم،اما این بار تصمیم گرفتم که مطالبی را با تو در میان

بگذارم که در نبودم به آنها بیاندیشی.

دلیل دیگری که برای این کارم دارم اینست که سخنرانی ارتعاش

هواست در لرزش پرده های حنجره،که گوش را برای مدتی کوتاه

تحریک می کند و مجال چندانی را برای اندیشیدن باقی

نمی گذارد.اما نوشته باقی می ماند و واحه ای می شود که هر

چند وقت یکبار می توان آنرا با اندیشه ها،فرضیات و مقولات جدید

محک زد و مورد مطالعه قرار داد.

انسان.این حیوان ناطق و متفکر،یارای دستیابی به هر پایه و

منزلتی را دارد.در این میان چیزی که متمایز کننده ی افراد مختلف

است،میزان قائل شدن ارزش و احترام برای همین موهبت جاودانه

است.

تو اکنون در برهه ای از زندگی هستی که شاید تاثیر گذارترین

و عطوفنده ترین نقطه ی زندگیت باشد.

به یاد بیاور زمانی را که زاده شدی و از زندگی هیچ نمی دانستی

ولی در آن هنگام هم زندگی جریان داشت،من و دیگر برادرانت

قبل از تو این تجربه هیچ ندانستن را داشته بودیم.

ولی تقدیر در ندانستن نیست و با پیشروی در مسیر عمر،

انسان محکوم به استفاده از دانش و آموخته های خویش است.

عزیزم، کودک را می آموزند که سخن بگوید،او را می پایند تا

سالم ببالد و پا بگیرد،مدرسه اش می برند تا خواندن و نوشتن

بیاموزد و مراقبتش می کنند تا تربیت پذیرد و این همه تا

آنجاست که عقل وی کامل شود و خود بتواند برای زندگی خود

تصمیم بگیرد.همه ی اینها را خود می دانی ولی بگذار جمله ی

آخر را یکبار دیگر با هم بخوانیم.

خود بتواند برای زندگی خود تصمیم بگیرد.

بسیار خوب از اینجاست که فرد موقعیت خود در اجتماع،خانواده و

دوستان را شناخته است و می تواند نسبت به موضوعات از خود

شخصیت و استقلال بروز دهد.

اما این شناخت فرد از خود و بروز شخصیت از وی باید توام با

آگاهی زیادی باشد که این آگاهی از دو جنبه قابل دستیابی

است.

اول،اینکه فرد به مختصات فرهنگی و خانوادگی خود آگاه باشد

و برای خانواده خویش و نظراتشان ارزش قائل شود.

چرا که انسان همیشه به اصل خویش وفادار مانده و از این طریق

برای خویش دلگرمی و اعتبار می خرد.

و پیشینه ی فرهنگی و اصالت وی،او را شاداب و باطراوت نگه

می دارد.

دوم،مطالعه ی تاریخی و سیر تحولاتی که بر بشر رفته است

می تواند تو را نسبت به جهانی که در آن زندگی می کنی بسیط

کند.

15000 سال تاریخ انسان،او را به جایی رسانده است که از آن

به عنوان تمدن یاد می کنیم.ولی برای رسیدن به این تکامل،

(تکاملی که هنوز تکامل نیافته است)راه مشقت باری طی

شده است،و مشقات زیادی هنوز در پی است.

اما در ورای همه ی این تحولات ریشه ای است که انسانها همیشه

در آن جوانه می زنند و آن کودکی آنهاست.

در فیلم(همشهری کین)نقش اول فیلم وقتی در بستر مرگ

می آرامد که تیله ی شیشه ای که زمان بچگی او،بازیچه اش

بوده از دستش رها می شود و بر زمین می غلطد.

چیزی که در این بین بسیار اهمیت دارد این است که همه ی

ما برای آزمودن یک بار فرصت داریم.

نتیجه ی بعضی از این آزمودن ها بسیار پر خطر است و بعضی

دیگر نه.که البته نسبت اینها مساوی نیست.

اما این را بدان که همیشه برای قدم گذاردن در راهی باید

اندکی واهمه از ندانسته ها داشته باشی و کمی تدبیر

چاشنی کارت کنی.

جهان امروز جهان تک بعدی دیدن نیست،بلکه باید بتوانی

مسائل را لایه لایه و همراه با هم ببینی،تشریح و ارز یابی

کنی و پاسخت را از لا به لای همین موشکافی ها

بیرون بکشی.

نازنینم،در خاتمه می خواهم به تو اطمینان بدهم

که نامه ام مشاوره ای کوچک بود

و نه نصیحتی برادرانه.

 

قربانت پویان

 

+ نوشته شده توسط مانا در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:3 |