من می اندیشم، پس هستم.
نوشته ی خود را با جمله ای از دکارت شروع کردم.
انسان موجودی که فکر می کند.
به عنوان مثال انسانی را در نظر بگیرید که کاملا سالم است،این انسان همه ی نسبتها را با خود می سنجد.
مثلا من گرسنه ام،من می خوانم،من...
حالا اعضای این آدم را از او بگیرید،او همچنان از من استفاده می کند ولی حال تمام اعضای او را بگذارید و مرکز اندیشه اش را بردارید،موجود نابود خواهد شد.
من از بین خواهد رفت.بنابراین انسان تا وقتی انسان است که فکر می کند و هر چیزی که بخواهد حوزه ی اندیشه ی انسان را محدود کند در این تعریف از انسان،
ضد انسان است.
حال جمله ای را می خوانیم که در جامعه ی ما به شکل بسیار وسیعی به چشم
می خورد.من اندیشه ام را سانسور می کنم،پس می توانم باشم.
دوستان من بسیاری از ما بنا به تاثیر ناخود آگاهی که جامعه ی بیش از حد محدودی
که در آن زندگی می کنیم روی ما گذاشته سعی در سانسور و یا تغییر دیگران داریم
تنها به این دلیل که هضم اندیشه ای دیگر برامون سخته و خودمون هم سعی
نمی کنیم این تاثیرات منفی را که محیط روی ما گذاشته از خودمون دور کنیم.
دوستان خوبم انسان موجودیست که به طور طبیعی دوست دارد که به خاطر همان چیزی که هست دوستش بدارند نه به خاطر چیزی که دیگران دوست دارند باشد.
و چقدر زیباست اگر هر کدام از ما انسان را به خاطر انسان بودنش دوست بداریم.
و به جای اینکه سعی کنیم دیگران رو تغییر بدیم هر کس سعی کنه بنا به
ریشه های فکری که باهاشون شکل گرفته در نوع خودش بهترین باشه.
اونوقته که در جهت آزاد زندگی کردن به واقع و نه در شعار گامی برداشته ایم.
گوهر خود را هویدا کن،کمال این است وبس
خویش را در خویش پیدا کن،کمال این است وبس
چند می گویی سخن از درد وعیب دیگران
خویش را اول مداوا کن،کمال این است وبس
حرف من بشنو به جز با نفس شوم بد سرشت
با همه عالم مدارا کن،کمال این است وبس
چون به دست خویشتن بستی تو پای خویشتن
هم به دست خویشتن وا کن،کمال این است وبس.





