تبليغاتX
افقی دیگر

من می اندیشم، پس هستم.

نوشته ی خود را با جمله ای از دکارت شروع کردم.

انسان موجودی که فکر می کند.

به عنوان مثال انسانی را در نظر بگیرید که کاملا سالم است،این انسان همه ی نسبتها را با خود می سنجد.

مثلا من گرسنه ام،من می خوانم،من...

حالا اعضای این آدم را از او بگیرید،او همچنان از من استفاده می کند ولی حال تمام اعضای او را بگذارید و مرکز اندیشه اش را بردارید،موجود نابود خواهد شد.

من از بین خواهد رفت.بنابراین انسان تا وقتی انسان است که فکر می کند و هر چیزی که بخواهد حوزه ی اندیشه ی انسان را محدود کند در این تعریف از انسان،

ضد انسان است.

حال جمله ای را می خوانیم که در جامعه ی ما به شکل بسیار وسیعی به چشم

می خورد.من اندیشه ام را سانسور می کنم،پس می توانم باشم.

دوستان من بسیاری از ما بنا به تاثیر ناخود آگاهی که جامعه ی بیش از حد محدودی

که در آن زندگی می کنیم روی ما گذاشته سعی در سانسور و یا تغییر دیگران داریم

تنها به این دلیل که هضم اندیشه ای دیگر برامون سخته و خودمون هم سعی

نمی کنیم این تاثیرات منفی را که محیط روی ما گذاشته از خودمون دور کنیم.

دوستان خوبم انسان موجودیست که به طور طبیعی دوست دارد که به خاطر همان چیزی که هست دوستش بدارند نه به خاطر چیزی که دیگران دوست دارند باشد.

و چقدر زیباست اگر هر کدام از ما انسان را به خاطر انسان بودنش دوست بداریم.

و به جای اینکه سعی کنیم دیگران رو تغییر بدیم هر کس سعی کنه بنا به

ریشه های فکری که باهاشون شکل گرفته در نوع خودش بهترین باشه.

اونوقته که در جهت آزاد زندگی کردن به واقع و نه در شعار گامی برداشته ایم.

گوهر خود را هویدا کن،کمال این است وبس

خویش را در خویش پیدا کن،کمال این است وبس

چند می گویی سخن از درد وعیب دیگران

خویش را اول مداوا کن،کمال این است وبس

حرف من بشنو به جز با نفس شوم بد سرشت

با همه عالم مدارا کن،کمال این است وبس

چون به دست خویشتن بستی تو پای خویشتن

هم به دست خویشتن وا کن،کمال این است وبس.

+ نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 22:25 |

او یکی در میان میلیونها نفر است

و میلیونها نفر به سوی او

اما به موقعش من عاشق تو خواهم بود

با احساسی که از درون می شکفد

و هر آنچه می خواهم تقدیمت کنم

کلمات نمی توانند بیانش کنند

من یکی در میان میلیونها نفر دیگر نیستم

میلیونها نفر در منند

با من حرف بزن

تو در خاطره ی منی

من با اندیشه ات

احساس زنده بودن می کنم

من حس میکنم

دست هایت مرا بالا وبالاتر خواهند برد

با من حرف بزن

با من حرف بزن.

+ نوشته شده توسط مانا در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 11:50 |

چه سخت است وقتی که نمی خواهی و می شنوی

چه سخت است وقتی که میشنوی و می اندیشی

چه سخت است وقتی که می اندیشی و بغض می کنی

چه سخت است وقتی که بغض می کنی و گریه می کنی

چه سخت است وقتی که گریه می کنی و نمی خواهی

+ نوشته شده توسط مانا در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 12:51 |

دوستان عزیزم،جامعه ی ما امروزه به شدت در حال تغییر است.سرعت تغییر به حدی است که از تحمل بعضی افراد خارج است.بسیاری زیر فشار این تغییر وضعیت خرد خواهند شد.ولی کسانی که سیر فکری درستی داشته باشند و بتوانند با هوشمندی خود را با این تغییرات همامنگ کنند بی شک ترقی خواهند کرد.

جامعه ی متغییر به سرعت دچار دگرگونی اخلاقی می شود.

دوستان خوبم،لازم نیست اخلاقیات پوسیده ی اجتماعی رو قبول کنیم ولی باید همواره این هوشمندی رو داشته باشیم که آنها را با مطالعه جایگزین کنیم تا از بروز رفتارهای ناهنجار جلوگیری کنیم.

برای موفقیت سعی کنیم روابطمون رو با دیگران بر اساس دید مثبت بنا کنیم ولی همیشه با چشم باز به خطرات اطرافمون نگاه کنیم.همیشه به خودمون اعتماد داشته باشیم و به احساس و اندیشه ای که با سیر منطقی درست به آن رسیده ایم احترام بگذاریم.

خود را به خاطر دیگران سانسور نکنیم.

شجاعانه از نظراتمان دفاع کنیم.

شجاعت باید با منطقی کلاسه همراه باشد.

همیشه این را به خاطر داشته باشیم که

 اعتراف به اشتباه شجاعت می خواهد

و جبران آن لیاقت.

 

آگاهی نیاز جامعه ی ماست و تا وقتی باارزشه که 

نشانه های تحکم در اون ظهور نکنه.

+ نوشته شده توسط مانا در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 23:54 |

آیا واقعا پول می تونه معیار سنجش باشه؟

هموطنان خوبم من مبلغ هیچ چیز نیستم ولی فکر می کنم چشمها را باید شست.جور دیگر باید دید.

پس بیاید مرز بندی ها رو برداریم.با بی نهایت ها زندگی کنیم و فکرمون رو به تعریف های کلیشه ای محدود نکنیم.

و اما نظر شخصی من(قدرت اصالت نیست.فرهنگ می خواهد)

در سرزمین قدکوتاهان

 معیارهای سنجش

همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند

چرا توقف کنم؟

من از عناصر چهار گانه اطاعت می کنم

و کار تدوین نظامنامه ی قلبم

کار حکومت محلی کوران نیست

مرا به زوزه ی دراز توحش

در عضو جنسی حیوان چکار

مرا به حرکت حقیر کرم

در خلاء گوشتی چکار

مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است

تبار خونی گل ها می دانید؟

+ نوشته شده توسط مانا در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 1:21 |
بازم همه رفتن.بازم من موندم و دلتنگی ولی خوب چون می گذرد ملالی نیست.

زندگانی همه صورتکده ای از یادست

یاد یاران قدیم.یاد خویشان صمیم

زندگانی یادست

دلم از یاد کسان هر شبه در فریادست.

+ نوشته شده توسط مانا در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 14:34 |
تا به حال فقط یک بار حس کردم کسی از خود واقعیه من به من نزدیکتره.این اولین باری بود که فقط شنیدم.تنها به این دلیل که این درون من بود که داشت حرف می زد و چه قدر لذت بخشه حس کنی کسی داره تو رو فریاد میکشه و چقدر لمس این موضوع امید وعشق می آفرینه.من هنوز اون صدا رو به یاد دارم گرچه دیگه هیچوقت اون صدا رو به وضوح نشنیدم ولی فکر.صدا و حرف تنها چیزهایی هستن که در خاطره ی من کمرنگ نمی شن.

+ نوشته شده توسط مانا در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 12:33 |
زبان من زبان شعره و خیلی از شعرهایی که داخل وبلاگم می نویسم یا بیان کننده ی احساسمه

یا نگرشم به مسائل مختلف.شعر سطر برجسته ای از زندگی منه که همیشه منو به فکر کردن

واداشته و باعث شده ارتباط با افقی دیگر رو تجربه کنم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مانا در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 11:48 |

سیب بودم، چون نوشکفته سینه ات و انگشتان لطیفت با حس کشف تازه ی یک لذت غریب، بر پیکرم گواه، سرخ بودم، چون گونه ات ز شرم دخترانه در زیر هر نگاه هرزه ی حریص، با من بگو،

مرا به چند سکه تقدیم می کنی؟

 

شعر: کیان پردیس

صدا: مانا

موسیقی: انیا

 دانلود فایل صوتی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مانا در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 15:1 |

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد!

چگونه ایستادم و دیدم

زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود

و گرمی تن جفتم

به انتظار پوچ تنم ره نمی برد!

کدام قله، کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش

ای خانه های روشن شکاک

که جامه های آفتابی تان تاب می خورند

مرا پناه دهید ای زنان ساده ی کامل

که از ورای پوست، سر انگشت های نازکتان

مسیر جنبش کیف آور جنینی را

دنبال می کند

و در شکاف پستان هاتان

همیشه هوا

به بوی شیر تازه می آمیزد

کدام قله، کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای اجاق های پر آتش

ای نعل های خوشبختی

و ای سرود ظرف های مسین در سیاهکاری مطبخ

و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب

فرش ها و جارو ها

مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی

که میل دردناک بقا

بستر تصرفتان را

به آب جادو

و قطره های خون تازه می آراید

تمام روز، تمام روز

رها شده، رها شده چون لاشه ای بر آب

به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم

به سوی ژرف ترین غار های دریایی

و گوشتخوار ترین ماهیان

و مهره های نازک پشنم

از حس مرگ تیر کشیدند

نمی توانستم، دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر می خاست

و یاسم از صبور روحم وسیع تر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت،

با دلم می گفت:

نگاه کن

تو هیچ گاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی.

 

 

دانلود فایل صوتی

شعر: فروغ فرخزاد

صدا: مانا

موسیقی: Enya-the celts

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مانا در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 13:47 |

این بهار؛ می شکفم آخر و در این فروردین، به نسیمی که ز تو می خواند، پرپر باد صبا خواهم شد، تا به خرداد که من سیب خواهم بود زیر دندان هایت و سپس گاز تو

شکل دگرم خواهد کرد.

 

+ نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 15:37 |
حقیقت مانند آینه ای است که از دست خدا افتاده و خرد شده و هر کس تکه ای از آن برداشته و می گوید حقیقت اینست.
+ نوشته شده توسط مانا در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 13:43 |